سلام
خوبین؟{خب به من چه شما خوب هستین یا نیستین!- به قوا معروف تورو سن ننه}
بعضی از بچه ها گفتن چرا دیر آپ می کنم
والا چی بگم
من هر چرتی که به ذهنم میاد و توی وبلاگ نمی ذارم یا بهتر بگم نمی گذارم
الانم یه e-mail برای دوستم زده بودم
این e-mail ماله یک سال پیش می شه
این دوست عزیز رو من بعد ۶ ماه که گم و گور شده بود پیدا کردم
نمی گم کیه اما یه نظر با کلاسی توی پست قبلی داده
وقتی بت ID جدیدش اد کرد منو گفتم انا این همون ..... که ۶ ماه پیش گم شده بود
جاتون خالی همون جا سکته زدم اساس
مخم آب روغن قاطی کرد
{یکی نیس این چونه ی منو ببنده}
خب دیگه فعلا بای { چه خارجی}
ساعتی پیش صدایم کردند؛ كه تمنای نگاهت کم شده است وصدای خسته ای درتو طنين انداز است و همهمه ای مردم را به جرم زییبایی گرفته اند و خدایا توانی هست؟
انگار ملال آور ترين زمان بازی فرا رسیده است و شکوهای عظیم در پشت پرده این بازی پنهان است و در اين ميان آدميانی هستند كه فاخر از كلمه درد به زندگي ادامه خواهند داد و ميان سر در گمی های خود دست به آشوبی عظيم زده اند و فريادی مي زنند كه گويی غمی مادرانه دارند.
لحظه اي بعد صدای چرخيدن يك كليد درون قفل به گوش مي رسد و انگار مشكلات كليدی را براي باز كردن خود پيدا كرده اند و شايد ابر هايي كه به اين زيبايی هستند يك روز گريه خواهند كرد ولی مهم كليدی است كه مشكلی را حل می كند نه ابری كه غمي را تازه.
همه احساس مي كنيم با باز شدن قفل راحتی را بعداز ميل كردن آفتاب ، بوق ، دود و صدا تجربه خواهيم كرد؛ اما يادمان رفته است اين جا دگر آن جا نيست و اين جا به گونه اي ديگر آفتاب ، بوق ، دود و صدا را با خود دارد و دردی را در حجمی کوچكتر اما عظيم تر از هميشه و حال بايد به سراغ نويسندگان رفت و شايد او آغوشی را برای نوشته هايش دارد ولی من چه ؟ ........... به احتمال فراوان من زنده خواهم ماند اما مهم اين است كه او مي ميرد؟او به نوشته اش و آغوش پدر و مرگ خود فكر مي كند.

