تبليغاتX
صدا

قصه تكراريو من تكرارش كنم

هر چه هست اما به انكارش كنم

چشم گوشم مست ارار هايشان

جرم من جرم تكذيب حرفايشان

خنده بر لبهاي من خشكيده است

اين صدا در حنجره رنجيده است

رنج من از بس به انكار تو رفت

دست و پايم در درون قبر افتاده است

گور كن كارش كه رونق دارد و

آن پسر كه ماكسيما دارد و

بيم نيس از نام و ايران و وطن

((هر چه مي خواهد شود و پر باشد جيب من))

اين تورم سيل صعودي دارد

جيب ما سيل نزولي دارد  

بهتر است فكري به قبرستان كنيم

قيمتش هر روز بيش از بيشتر

حتما از جنس طلاست اين كفن

من كه ميگويم بگيرم خانه اي در قبر خويش

بهترين سود آوري دارد ز پيش

غم نداري پول از ريش و سيبيلت مي چكد

قبض ويلا را دارم ؛ اين چكش

تا زبان بگشايم براي اعتراض

گويي:((اين ها در صلاح مملكت))

+ نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:47 |
خدايا! پس چی شد؟چرا نمی شنوی؟...خدايی نيست؟قرآن دروغه؟محمد وجود نداره؟
من شب نيمه شعبان را احيا می گيرم و رجب را روزه مستحبی ، من پيراهن را روی شلوار می اندازم . من روزی دو حزب قرآن می خوانم. من نوار ترانه گوش نمی كنم.
لا يحتمل الناس علي الحق الا من ورعهم عن الباطل
من انگشتر عقيق در دست می كنم و محاسنم را نمی تراشم . من تابستان به عمره می روم و شب های رمضان به مسجد ارگ . من سالی سه بر به مشهد می روم . من مراقب چشمانم هستم كه به بيراهه نرود
ارايت الذي يكذب بالدين
من در هيات سينه می زنم و در زيازت عاشورا ضجه . من ((كجاييد ای شهيدان خدايی؟))می خوانم . من عاشق مناجاتم.من هر سال،اعتكاف را در مسجد دانشگاه تهران هستم.
ياخسره علي العباد ما باتيهم من رسول الا كانوا به يستهزوون
چقدر شلوغ است . چشمها از حدقه در آمده و واله و ترسان ، خيره شده اند.مادران،فرزند شير خوارشان را پيشكش می كنند.زنان حامله ،‌بار خود را بر زمين می نهند.كوه ها متلاشي شده اند.درياها موج زنان پراكنده می شوند . فروغ خورشيد از بين رفته است. دوستان دانشگاهی از هم فرار می كنند.ناگهان منادی صدا می زند:وامتزوا اليوم ايها المجرمون. قلبم تند مي زند . نفسم به شماره افتاده است.مرا با روسياهان مي برند و زن چادری سياه را با پيامبر.
_خدايا حتماً اشتباهی شده
_خذوه فغلوه . ثم الجحيم صلوة
آخر چرا؟
احسنوا و لا تكلمون
تشنگی كلافه ام كرده. پوستم می سوزد و دوباره می سوزد . چرك مذاب بر فرق سرم می ريزد . آب می خواهم. چيزی در حلقم می ريزد . سينه و معده ام می جوشد . به ذهنم می رسد : چه اشكالي در كارم بود؟
همين موقع تصاوير دنيا از جلوی چشمانم مي گذرد:
من نماز می خوانم و روزه می گيرم . من به عمره و احيا می روم . هيات و مناجاتم ترك نمی شود . من در مراسم اعتكاف شركت مي كنم.

پسرك شب را گرسنه می خوابد . مرد، جلوی طلبكارش گريه می كند . زن در آخر شب خرده پولهای گدایی را می شمرد.

من با موبايلم ، مداح عرفه را دعوت می كنم . من زانتيای خود را به دوستم می دهم تا عروسی اش را بگيرد . من به زيارت كربلا می روم.

پسرك آدامس فروشی می كند.مرد ،مواد را جا به جا می كند.زن ، سر مبلغ تنش با راننده ی دوو چانه می زند.
.....و من در حالی كه مغرور از نوشته ام به شكسته نفسی پس از انتشار آن فكر می كنم، (( زن چادر سياه در حاشيه انقلاب ، ( ميدان انقلاب!) دست يخ كرده دختر سه ساله اش را می فشارد و اشك های سهمگينش بر خيابان هايی كه رهگذر عوام پياده و خواص سواره است می ريزد)) از ته دل مويه می كند : خدايا پس چی شد ؟ چرا نمی شنوی؟ .... خدایی ‌نيست؟ قرآن دروغه؟محمد وجود نداره؟
(و شب سياه پايتخت ام القری او را با چادر سياهش می بلعد).
+ نوشته شده توسط بابک در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت 15:45 |