تبليغاتX
صدا

من هستم          درنگ کن

شاید نه در جسمی پنهان شده باشم

اما هستم         نگاه کن

شاید که در تکاپوی رسیدن به اوج دست و پا می زنم

من هستم         اما چه دیر گذرم میفتد به این اطراف

حال

من بی معرفت     تو که با معرفتی کمی درنگ کن

 

+ نوشته شده توسط بابک در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 0:30 |
سلام بچه ها!

                 

دیروز مادر بزرگم رفت

رفت یه جای دور

رفت پیش شوهرش پیش داداشش پیش پسرش

رفت اونارو تنها نذاره

رفت راحت بشه

رفت تو آسمونا برقصه

                         

کسی که اگه مامانم خونه نبود برام مامان بود

وقتی امروز رفتم تو قبر تا بگیرمش بدمش به نفر بعدی می خواستم همون جا بمونم

یه آهنگ گذاشتم به نام مامان بزرگ

آهنگش اشکامو جاری می کنه

اولاش قشنگه

                                                             مامان بزرگ

+ نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 1:28 |
وقتی سختی رو به جون خرید می گفتم چرا؟

وقتی هرچه داشت و نداشت به پای من می ریخت می گفتم چرا؟

وقتی در آغوشش از گوهر وجودش بهره می بردم حالا باید بگم چرا؟

روزش ماله من بود

شبش ماله من بود

چه شب هایی که درد من درد اون بود

من قدر تورو می دونستم و تو بیشتر به من توجه می کردی

من بزرگ می شدم و اون کوچیک!

من دیگه قدرشو ندونستم و اون بیشتر به من توجه می کرد

آخه چرا؟

حالا که دقت می کنم

می فهمم که اون مادرم بود

چرا؟ چون عشق مادری داشت


 

جهان آن کس که مرا به این جهان عرضه نمود مادر بود

آن کس که مرا وارد این عرصه نمود مادر بود

هرچه گویم کم از نطق سخن

هی هات که جانم بسته به جان مادر بود

+ نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 14:25 |

سلام

خوبین؟{خب به من چه شما خوب هستین یا نیستین!- به قوا معروف تورو سن ننه}

بعضی از بچه ها گفتن چرا دیر آپ می کنم

والا چی بگم

من هر چرتی که به ذهنم میاد و توی وبلاگ نمی ذارم یا بهتر بگم نمی گذارم

الانم یه e-mail برای دوستم زده بودم

این e-mail ماله یک سال پیش می شه

این دوست عزیز رو من بعد ۶ ماه که گم و گور شده بود پیدا کردم

نمی گم کیه اما یه نظر با کلاسی توی پست قبلی داده

وقتی بت ID جدیدش اد کرد منو گفتم انا این همون ..... که ۶ ماه پیش گم شده بود

جاتون خالی همون جا سکته زدم اساس

مخم آب روغن قاطی کرد

{یکی نیس این چونه ی منو ببنده}

خب دیگه فعلا بای { چه خارجی}


ساعتی پیش صدایم کردند؛ كه تمنای نگاهت کم شده است وصدای خسته ای درتو طنين انداز است و همهمه ای مردم را به جرم زییبایی گرفته اند و خدایا توانی هست؟

انگار ملال آور ترين زمان بازی فرا رسیده است و شکوهای عظیم در پشت پرده این بازی پنهان است و در اين ميان آدميانی هستند كه فاخر از كلمه درد به زندگي ادامه خواهند داد و ميان سر در گمی های خود دست به آشوبی عظيم زده اند و فريادی مي زنند كه گويی غمی مادرانه دارند.

لحظه اي بعد صدای چرخيدن يك كليد درون قفل به گوش مي رسد و انگار مشكلات كليدی را براي باز كردن خود پيدا كرده اند و شايد ابر هايي كه به اين زيبايی هستند يك روز گريه خواهند كرد ولی مهم كليدی است كه مشكلی را حل می كند نه ابری كه غمي را تازه.

همه احساس مي كنيم با باز شدن قفل راحتی را بعداز ميل كردن آفتاب ، بوق ، دود و صدا تجربه خواهيم كرد؛ اما يادمان رفته است اين جا دگر آن جا نيست و اين جا به گونه اي ديگر آفتاب ، بوق ، دود و صدا را با خود دارد و دردی را در حجمی کوچكتر اما عظيم تر از هميشه و حال بايد به سراغ نويسندگان رفت و شايد او آغوشی را برای نوشته هايش دارد ولی من چه ؟ ........... به احتمال فراوان من زنده خواهم ماند اما مهم اين است كه او مي ميرد؟او به نوشته اش و آغوش پدر و مرگ خود فكر مي كند.

+ نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 10:50 |

انگار تنها لحظه ای که آدم می تونه آدم باشه وقتیه که به مشکل بر می خوره

وقتی که یکی بهت پشت می کنه  حتما یه مشکلی هست

اما همیشه غم باهات می مونه

هر کسی مثه نفر قبلی داره رد پای یه نفر رو می ره

بذار قلبت بزنه

بذار آزاد باشی

فارق از هر دردی

اما خدا نکنه که اسیر بشی

اسیر یه بیگانه

شاید یه حادثه باشه

شاید یک اشتباه و شاید یک اتفاق خوب

اما مهم تر از اون اینه که تو عاشقی

توی این دوره زمونه که همه همدیگرو میشناسن یه دل سیر گریه خیلی می چسبه  ‌مگه نه؟

اونم فقط واسه یه نفر

شما تا حالا جرات کردین بگین عاشقین

چون بعضی ها بهتون می خندن

بعضی ها هم داغ دل خودشون تازه می شه

اما بالاتر از سیاهی رنگی هاست و اون هم رنگ امید

امیدوار باش به زندگی

اما یادمون باشه وقتی صبح میشه ستاره ها هستن

 

+ نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 و ساعت 23:51 |
آره خودش بود

مثل يك نور تو ذهنم تصوير شد و شايد نه ، به يه واقعيت نزديكتر

تمام وجودشو توي لباش جمع كرد و اونو تقديم به من كرد

مثل يه خواب زيبا بود اما بود

ترسيدم نكنه دروغ باشه

نكنه ديگه نبينمش ، براي همين منم تمام احساسي كه در موردش داشتم توي لبام جمع كردم اما تا اينكه تومد تقديم بهش كنم گنگ شد ، دور شد

يه سايه شد

رفت

اما خوب يادم موند كه بعضي از احساس ها رو نميشه تصوير كرد ، نميشه گفت ، نميشه با يه حسه ديگه بيان كرد ؛ فقط بايد با تمام وجود از روي پاكي تقديم كرد

+ نوشته شده توسط بابک در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 23:43 |