تبليغاتX
صدا
سلام بچه ها

نبودم              اما حالا هستم

با یه پست زیبا

البته برای آدم های با جنبه

ببخشید کم فک می زنم که سری مطلب رو بخونین


۱-آخر مگر زن چیست؟یک اشتباه مطبوع طبیعت.همین!

۲-سه چیزم را اصلآ و ابدآ به کسی قرض نمی دهم : اسبم و زنم و اسمم

۳-بارها سعی کرده ام گرفتاریهایم را به اب بسپارم اما تا حالا نتوانسته ام زنم را متقاعد کنم به دریا برود

۴-پشت سر هر مرد موفقی زنی انگشت به دهان ایستاده.

۵-زن بدون مرد مثل ماهی بدون دوچرخه است.

۶-شنیدم مردی می گفت راهزنها یا مالت را می خواهند یا جانت را. حال آنکه زنها هر دو را یکجا می خواهند

۷-زنها در صورتی کاملآ خشنود می شوند که ده سال جوانتر از دختر خودشان به نظر بیایند

۸-شوهر(ضمن جروبحث خانوادگی):حالا بیا راجع به این موضوع منطقی صحبت کنیم.
زن:نخیر.این طوری همیشه تو برنده می شوی

۹-(زنی نا شناس به برنارد شا  نوشت شما باهوش ترین مرد جهان هستید و من زیباترین زن دنیا.پیشنهاد میکنم با هم ازدواج کنیم تا صاحب کامل ترین بچه دنیا شویم.شا در جواب گفت:)
اگر بچه زیبایی را از من و هوش را از شما به ارث ببرد ان وقت چه خاکی بر سرمان بریزیم؟!

۱۰-زن دومین خطای خدا بود!


لطفآ با جنبه باشین

با تشکر پیشاپیش از دوستان گرامی

نفستونو عشقه

+ نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 0:15 |

ما كه دنيا نداشتيم
شبها همه گرفته
روزى‌كه خورشيد رفتش
دنيا نا تموم بود
روزامون بي خطر بود
شب ها به حسرت خواب
شبها مون صبح شد
اما دنيا باز گرفته
شمع هاى‌ زندگى خاموش
دنيا ديگه تموم بود
روزى‌ كه مهتاب اومد
خورشيد بى تعنه خاموش
روز و شبى نداشتيم
دنيا بى تاب مهرش
اما مهرش تموم بود
بس بود ديگه زمونه



بود و نبود رفتش
ما ديگه بى معنى بود
معنى وجود نداشتش
زندگي با چى خوب بود
با ديدن يه چشمه


حالا ميايى باز تو
مي سازى زندگى رو
اما چيزى نمونده
يك قطره از عشق تو



شايد ز حسرت من شايد ز حسرت تو



بسازباز يك دل
كه بى‌ بهونه بودن
كه شادىونشون باز
بده نشونه ى من

+ نوشته شده توسط بابک در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 12:3 |
خدايا! پس چی شد؟چرا نمی شنوی؟...خدايی نيست؟قرآن دروغه؟محمد وجود نداره؟
من شب نيمه شعبان را احيا می گيرم و رجب را روزه مستحبی ، من پيراهن را روی شلوار می اندازم . من روزی دو حزب قرآن می خوانم. من نوار ترانه گوش نمی كنم.
لا يحتمل الناس علي الحق الا من ورعهم عن الباطل
من انگشتر عقيق در دست می كنم و محاسنم را نمی تراشم . من تابستان به عمره می روم و شب های رمضان به مسجد ارگ . من سالی سه بر به مشهد می روم . من مراقب چشمانم هستم كه به بيراهه نرود
ارايت الذي يكذب بالدين
من در هيات سينه می زنم و در زيازت عاشورا ضجه . من ((كجاييد ای شهيدان خدايی؟))می خوانم . من عاشق مناجاتم.من هر سال،اعتكاف را در مسجد دانشگاه تهران هستم.
ياخسره علي العباد ما باتيهم من رسول الا كانوا به يستهزوون
چقدر شلوغ است . چشمها از حدقه در آمده و واله و ترسان ، خيره شده اند.مادران،فرزند شير خوارشان را پيشكش می كنند.زنان حامله ،‌بار خود را بر زمين می نهند.كوه ها متلاشي شده اند.درياها موج زنان پراكنده می شوند . فروغ خورشيد از بين رفته است. دوستان دانشگاهی از هم فرار می كنند.ناگهان منادی صدا می زند:وامتزوا اليوم ايها المجرمون. قلبم تند مي زند . نفسم به شماره افتاده است.مرا با روسياهان مي برند و زن چادری سياه را با پيامبر.
_خدايا حتماً اشتباهی شده
_خذوه فغلوه . ثم الجحيم صلوة
آخر چرا؟
احسنوا و لا تكلمون
تشنگی كلافه ام كرده. پوستم می سوزد و دوباره می سوزد . چرك مذاب بر فرق سرم می ريزد . آب می خواهم. چيزی در حلقم می ريزد . سينه و معده ام می جوشد . به ذهنم می رسد : چه اشكالي در كارم بود؟
همين موقع تصاوير دنيا از جلوی چشمانم مي گذرد:
من نماز می خوانم و روزه می گيرم . من به عمره و احيا می روم . هيات و مناجاتم ترك نمی شود . من در مراسم اعتكاف شركت مي كنم.

پسرك شب را گرسنه می خوابد . مرد، جلوی طلبكارش گريه می كند . زن در آخر شب خرده پولهای گدایی را می شمرد.

من با موبايلم ، مداح عرفه را دعوت می كنم . من زانتيای خود را به دوستم می دهم تا عروسی اش را بگيرد . من به زيارت كربلا می روم.

پسرك آدامس فروشی می كند.مرد ،مواد را جا به جا می كند.زن ، سر مبلغ تنش با راننده ی دوو چانه می زند.
.....و من در حالی كه مغرور از نوشته ام به شكسته نفسی پس از انتشار آن فكر می كنم، (( زن چادر سياه در حاشيه انقلاب ، ( ميدان انقلاب!) دست يخ كرده دختر سه ساله اش را می فشارد و اشك های سهمگينش بر خيابان هايی كه رهگذر عوام پياده و خواص سواره است می ريزد)) از ته دل مويه می كند : خدايا پس چی شد ؟ چرا نمی شنوی؟ .... خدایی ‌نيست؟ قرآن دروغه؟محمد وجود نداره؟
(و شب سياه پايتخت ام القری او را با چادر سياهش می بلعد).
+ نوشته شده توسط بابک در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت 15:45 |