آره خودش بود
مثل يك نور تو ذهنم تصوير شد و شايد نه ، به يه واقعيت نزديكتر
تمام وجودشو توي لباش جمع كرد و اونو تقديم به من كرد
مثل يه خواب زيبا بود اما بود
ترسيدم نكنه دروغ باشه
نكنه ديگه نبينمش ، براي همين منم تمام احساسي كه در موردش داشتم توي لبام جمع كردم اما تا اينكه تومد تقديم بهش كنم گنگ شد ، دور شد
يه سايه شد
رفت
اما خوب يادم موند كه بعضي از احساس ها رو نميشه تصوير كرد ، نميشه گفت ، نميشه با يه حسه ديگه بيان كرد ؛ فقط بايد با تمام وجود از روي پاكي تقديم كرد
+ نوشته شده توسط بابک در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت
23:43 |

