خدايا! پس چی شد؟چرا نمی شنوی؟...خدايی نيست؟قرآن دروغه؟محمد وجود نداره؟
من شب نيمه شعبان را احيا می گيرم و رجب را روزه مستحبی ، من پيراهن را روی شلوار می اندازم . من روزی دو حزب قرآن می خوانم. من نوار ترانه گوش نمی كنم.
لا يحتمل الناس علي الحق الا من ورعهم عن الباطل
من انگشتر عقيق در دست می كنم و محاسنم را نمی تراشم . من تابستان به عمره می روم و شب های رمضان به مسجد ارگ . من سالی سه بر به مشهد می روم . من مراقب چشمانم هستم كه به بيراهه نرود
ارايت الذي يكذب بالدين
من در هيات سينه می زنم و در زيازت عاشورا ضجه . من ((كجاييد ای شهيدان خدايی؟))می خوانم . من عاشق مناجاتم.من هر سال،اعتكاف را در مسجد دانشگاه تهران هستم.
ياخسره علي العباد ما باتيهم من رسول الا كانوا به يستهزوون
چقدر شلوغ است . چشمها از حدقه در آمده و واله و ترسان ، خيره شده اند.مادران،فرزند شير خوارشان را پيشكش می كنند.زنان حامله ،بار خود را بر زمين می نهند.كوه ها متلاشي شده اند.درياها موج زنان پراكنده می شوند . فروغ خورشيد از بين رفته است. دوستان دانشگاهی از هم فرار می كنند.ناگهان منادی صدا می زند:وامتزوا اليوم ايها المجرمون. قلبم تند مي زند . نفسم به شماره افتاده است.مرا با روسياهان مي برند و زن چادری سياه را با پيامبر.
_خدايا حتماً اشتباهی شده
_خذوه فغلوه . ثم الجحيم صلوة
آخر چرا؟
احسنوا و لا تكلمون
تشنگی كلافه ام كرده. پوستم می سوزد و دوباره می سوزد . چرك مذاب بر فرق سرم می ريزد . آب می خواهم. چيزی در حلقم می ريزد . سينه و معده ام می جوشد . به ذهنم می رسد : چه اشكالي در كارم بود؟
همين موقع تصاوير دنيا از جلوی چشمانم مي گذرد:
من نماز می خوانم و روزه می گيرم . من به عمره و احيا می روم . هيات و مناجاتم ترك نمی شود . من در مراسم اعتكاف شركت مي كنم.
پسرك شب را گرسنه می خوابد . مرد، جلوی طلبكارش گريه می كند . زن در آخر شب خرده پولهای گدایی را می شمرد.
من با موبايلم ، مداح عرفه را دعوت می كنم . من زانتيای خود را به دوستم می دهم تا عروسی اش را بگيرد . من به زيارت كربلا می روم.
پسرك آدامس فروشی می كند.مرد ،مواد را جا به جا می كند.زن ، سر مبلغ تنش با راننده ی دوو چانه می زند.
.....و من در حالی كه مغرور از نوشته ام به شكسته نفسی پس از انتشار آن فكر می كنم، (( زن چادر سياه در حاشيه انقلاب ، ( ميدان انقلاب!) دست يخ كرده دختر سه ساله اش را می فشارد و اشك های سهمگينش بر خيابان هايی كه رهگذر عوام پياده و خواص سواره است می ريزد)) از ته دل مويه می كند : خدايا پس چی شد ؟ چرا نمی شنوی؟ .... خدایی نيست؟ قرآن دروغه؟محمد وجود نداره؟
(و شب سياه پايتخت ام القری او را با چادر سياهش می بلعد).
+ نوشته شده توسط بابک در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت
15:45 |