من هستم درنگ کن
شاید نه در جسمی پنهان شده باشم
اما هستم نگاه کن
شاید که در تکاپوی رسیدن به اوج دست و پا می زنم
من هستم اما چه دیر گذرم میفتد به این اطراف
حال
من بی معرفت تو که با معرفتی کمی درنگ کن
من هستم درنگ کن شاید نه در جسمی پنهان شده باشم اما هستم نگاه کن شاید که در تکاپوی رسیدن به اوج دست و پا می زنم من هستم اما چه دیر گذرم میفتد به این اطراف حال من بی معرفت تو که با معرفتی کمی درنگ کن
+ نوشته شده توسط بابک در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت
0:30 |
سلام بچه ها
نبودم با یه پست زیبا البته برای آدم های با جنبه ببخشید کم فک می زنم که سری مطلب رو بخونین
۱-آخر مگر زن چیست؟یک اشتباه مطبوع طبیعت.همین! ۲-سه چیزم را اصلآ و ابدآ به کسی قرض نمی دهم : اسبم و زنم و اسمم ۳-بارها سعی کرده ام گرفتاریهایم را به اب بسپارم اما تا حالا نتوانسته ام زنم را متقاعد کنم به دریا برود ۴-پشت سر هر مرد موفقی زنی انگشت به دهان ایستاده. ۵-زن بدون مرد مثل ماهی بدون دوچرخه است. ۶-شنیدم مردی می گفت راهزنها یا مالت را می خواهند یا جانت را. حال آنکه زنها هر دو را یکجا می خواهند ۷-زنها در صورتی کاملآ خشنود می شوند که ده سال جوانتر از دختر خودشان به نظر بیایند ۸-شوهر(ضمن جروبحث خانوادگی):حالا بیا راجع به این موضوع منطقی صحبت کنیم. ۹-(زنی نا شناس به برنارد شا نوشت شما باهوش ترین مرد جهان هستید و من زیباترین زن دنیا.پیشنهاد میکنم با هم ازدواج کنیم تا صاحب کامل ترین بچه دنیا شویم.شا در جواب گفت:) ۱۰-زن دومین خطای خدا بود!
لطفآ با جنبه باشین با تشکر پیشاپیش از دوستان گرامی نفستونو عشقه + نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت
0:15 |
ما كه دنيا نداشتيم
+ نوشته شده توسط بابک در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت
12:3 |
خدايا! پس چی شد؟چرا نمی شنوی؟...خدايی نيست؟قرآن دروغه؟محمد وجود نداره؟ من شب نيمه شعبان را احيا می گيرم و رجب را روزه مستحبی ، من پيراهن را روی شلوار می اندازم . من روزی دو حزب قرآن می خوانم. من نوار ترانه گوش نمی كنم. لا يحتمل الناس علي الحق الا من ورعهم عن الباطل من انگشتر عقيق در دست می كنم و محاسنم را نمی تراشم . من تابستان به عمره می روم و شب های رمضان به مسجد ارگ . من سالی سه بر به مشهد می روم . من مراقب چشمانم هستم كه به بيراهه نرود ارايت الذي يكذب بالدين من در هيات سينه می زنم و در زيازت عاشورا ضجه . من ((كجاييد ای شهيدان خدايی؟))می خوانم . من عاشق مناجاتم.من هر سال،اعتكاف را در مسجد دانشگاه تهران هستم. ياخسره علي العباد ما باتيهم من رسول الا كانوا به يستهزوون چقدر شلوغ است . چشمها از حدقه در آمده و واله و ترسان ، خيره شده اند.مادران،فرزند شير خوارشان را پيشكش می كنند.زنان حامله ،بار خود را بر زمين می نهند.كوه ها متلاشي شده اند.درياها موج زنان پراكنده می شوند . فروغ خورشيد از بين رفته است. دوستان دانشگاهی از هم فرار می كنند.ناگهان منادی صدا می زند:وامتزوا اليوم ايها المجرمون. قلبم تند مي زند . نفسم به شماره افتاده است.مرا با روسياهان مي برند و زن چادری سياه را با پيامبر. _خدايا حتماً اشتباهی شده _خذوه فغلوه . ثم الجحيم صلوة آخر چرا؟ احسنوا و لا تكلمون تشنگی كلافه ام كرده. پوستم می سوزد و دوباره می سوزد . چرك مذاب بر فرق سرم می ريزد . آب می خواهم. چيزی در حلقم می ريزد . سينه و معده ام می جوشد . به ذهنم می رسد : چه اشكالي در كارم بود؟ همين موقع تصاوير دنيا از جلوی چشمانم مي گذرد: من نماز می خوانم و روزه می گيرم . من به عمره و احيا می روم . هيات و مناجاتم ترك نمی شود . من در مراسم اعتكاف شركت مي كنم. پسرك شب را گرسنه می خوابد . مرد، جلوی طلبكارش گريه می كند . زن در آخر شب خرده پولهای گدایی را می شمرد. من با موبايلم ، مداح عرفه را دعوت می كنم . من زانتيای خود را به دوستم می دهم تا عروسی اش را بگيرد . من به زيارت كربلا می روم. پسرك آدامس فروشی می كند.مرد ،مواد را جا به جا می كند.زن ، سر مبلغ تنش با راننده ی دوو چانه می زند. .....و من در حالی كه مغرور از نوشته ام به شكسته نفسی پس از انتشار آن فكر می كنم، (( زن چادر سياه در حاشيه انقلاب ، ( ميدان انقلاب!) دست يخ كرده دختر سه ساله اش را می فشارد و اشك های سهمگينش بر خيابان هايی كه رهگذر عوام پياده و خواص سواره است می ريزد)) از ته دل مويه می كند : خدايا پس چی شد ؟ چرا نمی شنوی؟ .... خدایی نيست؟ قرآن دروغه؟محمد وجود نداره؟ (و شب سياه پايتخت ام القری او را با چادر سياهش می بلعد). + نوشته شده توسط بابک در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت
15:45 |
سلام بچه ها!
دیروز مادر بزرگم رفت رفت یه جای دور رفت پیش شوهرش پیش داداشش پیش پسرش رفت اونارو تنها نذاره رفت راحت بشه رفت تو آسمونا برقصه کسی که اگه مامانم خونه نبود برام مامان بود وقتی امروز رفتم تو قبر تا بگیرمش بدمش به نفر بعدی می خواستم همون جا بمونم یه آهنگ گذاشتم به نام مامان بزرگ آهنگش اشکامو جاری می کنه اولاش قشنگه + نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت
1:28 |
سلام . دیر آپ کردم اما با حال آپ کردم
زن در طبيعت کمتر به صورت آزاد موجود است و بيشتر به صورت ترکيب با عناصر ، مانند انيدريد تکبر و سولفات خودبينی و ناز در منازل يافت می شود
بسيار شکننده است! از جنس نرم و حساس می باشد و به سرعت تحت تاثير محيط و احساسات قرار می گيرد! هر گاه مقداری اسيد خشونت و کربنات سوزآوری به اسم «هوو» به آن اضافه شود فورا ذوب شده و به صورت بيکربنات اشک جاری می شود
+ نوشته شده توسط بابک در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت
2:50 |
وقتی سختی رو به جون خرید می گفتم چرا؟
وقتی هرچه داشت و نداشت به پای من می ریخت می گفتم چرا؟ وقتی در آغوشش از گوهر وجودش بهره می بردم حالا باید بگم چرا؟ روزش ماله من بود شبش ماله من بود چه شب هایی که درد من درد اون بود من قدر تورو می دونستم و تو بیشتر به من توجه می کردی من بزرگ می شدم و اون کوچیک! من دیگه قدرشو ندونستم و اون بیشتر به من توجه می کرد آخه چرا؟ حالا که دقت می کنم می فهمم که اون مادرم بود چرا؟ چون عشق مادری داشت
+ نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت
14:25 |
سلام خوبین؟{خب به من چه شما خوب هستین یا نیستین!- به قوا معروف تورو سن ننه} بعضی از بچه ها گفتن چرا دیر آپ می کنم والا چی بگم من هر چرتی که به ذهنم میاد و توی وبلاگ نمی ذارم یا بهتر بگم نمی گذارم الانم یه e-mail برای دوستم زده بودم این e-mail ماله یک سال پیش می شه این دوست عزیز رو من بعد ۶ ماه که گم و گور شده بود پیدا کردم نمی گم کیه اما یه نظر با کلاسی توی پست قبلی داده وقتی بت ID جدیدش اد کرد منو گفتم انا این همون ..... که ۶ ماه پیش گم شده بود جاتون خالی همون جا سکته زدم اساس مخم آب روغن قاطی کرد {یکی نیس این چونه ی منو ببنده} خب دیگه فعلا بای { چه خارجی} ساعتی پیش صدایم کردند؛ كه تمنای نگاهت کم شده است وصدای خسته ای درتو طنين انداز است و همهمه ای مردم را به جرم زییبایی گرفته اند و خدایا توانی هست؟ انگار ملال آور ترين زمان بازی فرا رسیده است و شکوهای عظیم در پشت پرده این بازی پنهان است و در اين ميان آدميانی هستند كه فاخر از كلمه درد به زندگي ادامه خواهند داد و ميان سر در گمی های خود دست به آشوبی عظيم زده اند و فريادی مي زنند كه گويی غمی مادرانه دارند. لحظه اي بعد صدای چرخيدن يك كليد درون قفل به گوش مي رسد و انگار مشكلات كليدی را براي باز كردن خود پيدا كرده اند و شايد ابر هايي كه به اين زيبايی هستند يك روز گريه خواهند كرد ولی مهم كليدی است كه مشكلی را حل می كند نه ابری كه غمي را تازه. همه احساس مي كنيم با باز شدن قفل راحتی را بعداز ميل كردن آفتاب ، بوق ، دود و صدا تجربه خواهيم كرد؛ اما يادمان رفته است اين جا دگر آن جا نيست و اين جا به گونه اي ديگر آفتاب ، بوق ، دود و صدا را با خود دارد و دردی را در حجمی کوچكتر اما عظيم تر از هميشه و حال بايد به سراغ نويسندگان رفت و شايد او آغوشی را برای نوشته هايش دارد ولی من چه ؟ ........... به احتمال فراوان من زنده خواهم ماند اما مهم اين است كه او مي ميرد؟او به نوشته اش و آغوش پدر و مرگ خود فكر مي كند. + نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت
10:50 |
انگار تنها لحظه ای که آدم می تونه آدم باشه وقتیه که به مشکل بر می خوره وقتی که یکی بهت پشت می کنه حتما یه مشکلی هست اما همیشه غم باهات می مونه هر کسی مثه نفر قبلی داره رد پای یه نفر رو می ره بذار قلبت بزنه بذار آزاد باشی فارق از هر دردی اما خدا نکنه که اسیر بشی اسیر یه بیگانه شاید یه حادثه باشه شاید یک اشتباه و شاید یک اتفاق خوب اما مهم تر از اون اینه که تو عاشقی توی این دوره زمونه که همه همدیگرو میشناسن یه دل سیر گریه خیلی می چسبه مگه نه؟ اونم فقط واسه یه نفر شما تا حالا جرات کردین بگین عاشقین چون بعضی ها بهتون می خندن بعضی ها هم داغ دل خودشون تازه می شه اما بالاتر از سیاهی رنگی هاست و اون هم رنگ امید امیدوار باش به زندگی اما یادمون باشه وقتی صبح میشه ستاره ها هستن
+ نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 و ساعت
23:51 |
من ببین چه غریبونه شکستم
میون قلب سنگیت من شکستم ندیدی کور بودی دور شدی تا یکی دیگرو دیدی مغرور شدی سخت شدی سنگ شدی مثه روزای اول چه بد اخم شدی هرچی خوب بود توی زندگیم شکست دستای ما دور شد از هم وای چه سخت من شکستم تو ندیدی ما یه خط رنگی بودیم که از روش تو پریدی نه ندیدی ندیدی یکی زیر پاهات داره آب میشه از دوریه تو زود زود بی تاب میشه خواب یا بیداری نمیدونم داره دنیام انکارمیشه بابا پاشو وگر نه همه دنیات خواب میشه همه جا تاریک همه جا بد بود اما باید یادم باشه بعضی وقتا خوابا زود اجرا میشه + نوشته شده توسط بابک در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت
16:8 |
فاصله ها مثل بازیچه ی این خاطره ها چه سخت می شکنند و کسی نیست که از فاصله ی من یا از تنگیه ی یک شب بوته یا که از خواب قشنگ دو رگه بپرسد چرا؟ فاصله تو چرا می شکنی خاطره را ؟ خاطره رنگ سیاه نیستی فاصله دلیل احساس و نیاز و کسی نیست و چرا می پرسد؟ همه من - همه از ته دل من ! همه ی فاصله ها از بر من و چرا می گویند : فاصله می شکند عشق میان من و تو!
+ نوشته شده توسط بابک در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت
1:37 |
|
|